حكيم ابوالقاسم فردوسى

237

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدان شب هم اندر بفرمود شاه * بدان كس كه بودند بر بزمگاه چنين گفت با شيده افراسياب * كه چون سر برآرد سياوش ز خواب تو با پهلوانان و خويشان من * كسى كو بود مهتر انجمن بشبگير با هديه و با غلام * گرانمايه اسپان زرّين ستام ز لشكر همى هر كسى با نثار * ز دينار و ز گوهر شاهوار ازين گونه پيش سياوش روند * هشيوار و بيدار و خامش روند فراوان سپهبد فرستاد چيز * بدين گونه يك هفته بگذشت نيز [ هنر نمودن سياوش پيش افراسياب ] شبى با سياوش چنين گفت شاه * كه فردا بسازيم هر دو پگاه كه با گوى و چوگان بميدان شويم * زمانى بتازيم و خندان شويم ز هر كس شنيدم كه چوگان تو * نبينند گردان بميدان تو تو فرزند مايى و زيباى گاه * تو تاج كيانى و پشت سپاه به دو گفت شاها انوشه بدى * روان را بديدار توشه بدى همى از تو جويند شاهان هنر * كه يابد بهر كار بر تو گذر مرا روز روشن بديدار تست * همى از تو خواهم بد و نيك جست بشبگير گردان بميدان شدند * گرازان و تازان و خندان شدند چنين گفت پس شاه توران بدوى * كه ياران گزينيم در زخم گوى تو باشى بدان روى و زين روى من * به دو نيم هم زين نشان انجمن سياوش به دو گفت كاى شهريار * كجا باشدم دست و چوگان به كار برابر نيارم زدن با تو گوى * بميدان هم آورد ديگر بجوى چو هستم سزاوار يار توام * برين پهن ميدان سوار توام سپهبد ز گفتار او شاد شد * سخن گفتن هر كسى باد شد بجان و سر شاه كاوس گفت * كه با من تو باشى هم آورد و جفت هنر كن بپيش سواران پديد * بدان تا نگويند كو بد گزيد كنند آفرين بر تو مردان من * شكفته شود روى خندان من سياوش به دو گفت فرمان تراست * سواران و ميدان و چوگان تراست سپهبد گزين كرد كلباد را * چو گرسيوز و جهن و پولاد را چو پيران و نستيهن جنگجوى * چو هومان كه بر دارد از آب گوى بنزد سياوش فرستاد يار * چو رويين و چون شيدهء نامدار دگر اندريمان سوار دلير * چو ارجاسپ اسپ افگن نرّه شير سياوش چنين گفت كاى نامجوى * از يشان كه يا رد شدن پيش گوى همه يار شاهند و تنها منم * نگهبان چوگان يك تا منم گر ايدونك فرمان دهد شهريار * بيارم بميدان ز ايران سوار [ مرا يار باشند بر زخم گوى * بران سان كه آيين بود بر دو روى ] [ سپهبد چو بشنيد زو داستان * بران داستان گشت هم داستان ] [ سياوش از ايرانيان هفت مرد * گزين كرد شايستهء كاركرد ] خروش تبيره ز ميدان بخاست * همى خاك با آسمان گشت راست از آواى صنج و دم كرّه ناى * تو گفتى بجنبيد ميدان ز جاى